نگارش: مهیار اسلامی

مرد از کنار دکان نانوا رد شد. نانوا سرش را بلند نکرد. فقط گفت: «هوی… این کیسه را ببر آن‌طرف.» مرد کیسه را برداشت. چند قدم که رفت، یادش آمد هیچ‌کس امروز اسمش را صدا نزده است

اثری پیرامونِ نام، ندا، و مداری که آدم‌ها را گرد هم می‌آورد

مردی هست که سال‌ها در سایه زیست، از تعهد می‌گریخت، در سرگرمیِ ساده آرام می‌گرفت. زمانه تشنه‌ی چهره‌ای هست که نه فراوان می‌درخشد، نه می‌ترساند — آینه‌ای که هرکس در آن خودش را می‌دیده. او همین آینه شد. مردم، جای آنکه نامش را پرسند فقط صدایش کردند — هوی! — و او آمد. چون آمد، «آقا» هم روی نامش نشست. کلان شد در چشمِ جمعیت، کوچک ماند در دستِ همان جمعیتی که هر لحظه او را عوض می‌کرد.

چرا زمانه‌ای که هزار نام می‌ساخت، یک ندا را ترجیح داد؟

«آقا» احترامی سوی نام می‌آورد؛ می‌گوید تو کسی هستی. «هوی» چیزِ دیگری‌ست — صدایی خشن در کوچه، وقتی نامش را کسی نمی‌داند و اهمیتی هم ندارد. یعنی: هستی، اما نه از سویِ خودت؛ از سویِ کاری که سودمندِ من است.

آقای هوی، از همان دو نیم، زخمی‌ست. نیمی‌اش را می‌ستایند، نیمِ دیگر را صدا می‌زنند. هرچه فراوان‌تر او را ستایش کنند، فراوان‌تر فراموش می‌کنند آدمی‌ست، نه وسیله‌ای جهتِ صدا زدن. هر نامی که سوی دیگری می‌دهیم، در همان دم، تعیین می‌کنیم چقدر انسان می‌دانیمش.

هر قصه از یک نیستان جدا می‌شود؛ هزاران قصه، پیشتر از اولین گریه‌ی ما، در انتظار نشسته‌اند. خانه، نخستین کارگاهِ این قصه‌هاست؛ دین، دومین؛ قدرت، سومین — همان‌جا که قصه جامه‌ی رسمی می‌پوشد.

پیرمردی کنارِ آتش، سوی کودکی گفت: «همه‌ی قصه‌ها همانندِ هم‌اند، چون آدمی گمان می‌کند قصه می‌سازد، در حالی که قصه است که او را می‌سراید.» و چون کودک از آزادی پرسید، گفت: «آزادی، آن دم است که می‌دانی نخِ قالی نیستی — سراینده‌ای.»

این، نخستین مدار است — حلقه‌ای از آدم‌ها گردِ یک آتش، گردِ یک صدا، گردِ یک نام. جمعیتی که آقای هوی را صدا زد، از همین مدار جوانه زد: مداری که آدم‌ها را نه به‌خاطرِ آنچه هستند، که به‌خاطرِ نیازِ مشترک‌شان به یک مرکز، گرد هم می‌آورد. هرجا آدمی، آدمِ دیگر را صدا می‌زند، مداری بسته می‌شود. این نوشتار، از این پس، همین مدار را — در کوچه، در زبان، در برخورد، در قصه — دنبال می‌کند، تا ببیند هر بار از چه جنسی بسته می‌شود.

آدمی، خلافِ هر جانداری، در سایه‌ی سه پرسش زندگی می‌کند: چرا رنج می‌کشم؟ چرا جهان گاه نامفهوم است؟ چرا ناعدالتی گاه پیروز می‌شود؟ اگر این‌ها پاسخ ندارند، زندگی اتاقی تاریک می‌شود که در آن، صدای خودمان هم گم می‌شود.

زخمِ نام

هرگز در گلوی یک نفر نمی‌ماند؛ از «من» سوی «ما» سرایت می‌کند: «تو» می‌شود اقلیت، مخالف؛ «من» می‌شود ملت، نظمِ مقدس. و آن دم که نظم، خدایی جهتِ ستایش شود، مخالفش دیگر همسایه نیست — هدف است.

چرا کلامِ سیاست این‌قدر تهی شده؟ چون وقتی وعده از عمل جدا می‌ماند، وقتی کلمه‌ای فراوان گفته می‌شود اما کسی پایش نمی‌ایستد، کلام از معنا جدا می‌افتد — و واژه‌های کلان، پوستی تهی می‌شوند که هرکس هرچیزی در آن می‌ریزد. آقای هوی، در همین گسست زندگی می‌کند؛ کلامش دلپذیر است چون هیچ تعهدی پشتِ آن نیست.

اگر آفت، گسست است، درمان از جنسِ پیوند است. هنرِ نیکو، خلافِ سخنرانیِ سیاسی، احساسِ خام را عریان نمی‌کند؛ در فرم می‌پیچدش، در سکوت. شعری که جای «غمگینم»، فقط شاخه‌ای نشان می‌دهد که در نسیم می‌لرزد، خواننده خودش غم را کشف می‌کند — و این کشف صادق‌تر از هر شعارِ سیاسی‌ست.

دخترکی کاغذی سپید را تا زد تا قایقی زاده شود؛ رهایش کرد روی جریان. هرچه پیشتر رفت، کاغذش نرم‌تر شد. ماهیِ کهن‌سال گفت: «هیچ قایقی همان‌طور که آمد، سوی دریا نرسید. رودخانه از هرکس چیزی می‌گیرد، چیزی می‌دهد.» در دریا، کاغذ نه شکست، نه غرق شد؛ گشوده شد — و قایق دریافت دیگر یک چیز نیست؛ همه‌ی جریان، دریاست.

آدمی نه سویِ آن‌چه هست، که سویِ آن‌چه سویش قول داده‌اند عمل می‌کند. کلان‌ترین دروغ‌های تاریخ، همیشه در جامه‌ی کلان‌ترین قول‌ها ظاهر شده‌اند. آقای هوی، وقتی دستش را روی سکوی سخنرانی فراز می‌کند، دستی تهی دارد؛ و هرچه قول کلان‌تر، جمعیت گرسنه‌تر می‌شود — چون قول، خلافِ نان، هرچه فراوان‌تر خورده شود، اشتهایش فراوان‌تر می‌شود.

آیا این ماییم که سوی قول معنا می‌دهیم، یا این قول است که جهتِ زنده‌ماندن، سوی ترجمانِ ما نیازمند است؟

صفحه‌ی دیگر، فرونشستِ جامعه‌ای نگاشته؛ همان جامعه‌ای که آقای هوی در آن زاده شد.

می‌خواهم فرونشستِ جامعه را این‌گونه تصویر کنم:

دیوار از سیاهی به خود می‌پیچید، برگ‌ها به دست و پای باد افتاده‌اند، آشتی از حرف هراس دارد، می‌رود تا خاکی از گلخانه‌ی تشویش بَرَد به گورستانِ تهی و بکارد ساقه‌ای بی‌برگ برای سایشِ آسایش، از برای فاصله‌ی چشم از حقیقت.

و اما کاهشِ فشارِ ساقه‌های نخلِ ابروهایت مرا از خود بیرون می‌کشد؛ حالِ او آگاهی را آبیاری می‌کند، نگاهی فوری به همه‌ی آنچه در چنته دارد می‌اندازد. جایی هست در آن که تو مرا خواهی دید — تصور یا تجسم، یا حتی تبلورِ یک جوششِ موجز از پسِ ساقه‌ای دیگر که دنیایی می‌سازد از مردی تنها. کجا؟

این تنها، از مقابلِ فصلِ بارشِ موضوع، به فصلِ خط‌وچین می‌رسد؛ آن تبدیل‌بردارِ کلمات به تابی بی‌تاب، از برای تمردِ وظیفه، یا آشنایی به زبانِ شعر و تصویر.

این وزونِ بی‌پایانِ تحریرِ سخن، و تملکِ نثری یا وداعی با خویشتن، این قراضه‌کلماتِ بر دوش که گویا جوابی‌ست، یا پنداری قفلی از گره‌گشاییِ شاخه‌های پیچیده‌ی گلو.

و تو همان نشانی که می‌بایست بنشیند بر آوازِ کوکوی روزمره‌ی من، تا من از نبضِ ضربانِ امواجِ این صدا، حفره‌ای در جانِ تو افکنم که مویه می‌کند از برای هستی. کجا؟ آنجایی که کمر بسته به فشارِ پشتِ پیشانی — تو هیبتِ این تنها را نمی‌بینی؟

با او دمی چاق می‌کنم و نخِ بادبادک را به گوشه‌ی چشمم گره می‌کنم؛ به آیینه و دست، و گاهی به خودشیفتگی و مسخ، گاهی به اوقات و وصف، و هم‌گاهی به تو و وصل فکر می‌کنم.

تلخ آنچه این روزها به خوردِ صبر می‌دهیم، و جبر به خوردِ مغز، و شمع بهخوردِ قلب، و کنایه به خوردِ گوش، تا افتی از کمانِ خطوطِ ابروهایت بهپایینکجا؟ آنجا که با هم… 

روند

هر شامگاه، در سکوتِ اتاق، سوی سقف نگاه می‌کردم و سوی خودم می‌گفتم: این شامگاه هم تحمل کردی. تحمل، صنعتی شده هست که هر روز، دقیقِ یک ساعت‌ساز، سرِ وقت کار می‌کرد.

اما یک ظهرِ جمعه، کنارِ ایستگاه، زیرِ آسمانی که نم می‌ریخت، دریافتم دنیا قاعده‌ی دیگری دارد. تلفن زنگ زد؛ پیامی کوتاه هست. کیفم از دستم افتاد. ناشناسی چتری فرازِ سرم گرفت، و من، جهتِ نخستین دفعه پس از سه سال، نفسم آرام نمی‌گرفت.

تحملِ درونی، هرچند دقیق، جهتِ اندازه‌ی جهانِ خارج طرح نشده. آن‌چه تحمل می‌نامیدم، تنها تکه‌ای از چیزی کلان‌تر هست: یک روند.

روند چیزی نیست که از نقطه‌ای آغازد و سوی نقطه‌ای رسد و تمام شود؛ خودِ رفتن است. آدمی جایی از روند می‌ایستد و آن ایستادن، شکلِ کارش می‌شود. آرایشگر، روندِ نظافت را — که خودش هم آهسته آهسته در جریان است — تندتر می‌کند. معلم، دانشی که دانش‌آموز دیر یا زود می‌رسید، زودتر در دسترسش می‌گذارد.

هیچ کاری چیزِ تازه‌ای نمی‌سازد؛ هر کاری جایی از یک روندی از پیش‌جاری می‌ایستد و سرعتش را عوض می‌کند.

اندیشه از نقطه‌ای سوی نقطه‌ای دیگر نمی‌رود؛ خودش یک روند است. نمی‌شود متوقفش کرد؛ تنها می‌شود مسیرش را عوض کرد. آن سه سال، هر شامگاه سدی کوچک می‌ساختم. اما رونده دیر یا زود طغیان می‌کند. کار، متوقف‌کردنِ روند نیست؛ دریافتِ شکلِ آن است.

سطرِ دیگری، از همان دفتر، تنها یک کلمه عنوان داشت.

اولین نامی که هرکداممان شنیدیم، از دهانِ کسی هست که یا مادر است یا در جایگاهِ مادر می‌نشیند. اولین همسایگی که ذهنِ ما ساخت، لحنی هست، نگاهی، دستی که یا نوازش کرد یا پس زد.

• لحنِ والد، نه محتوای حرفش، نخستین شیار را می‌کِند.

• این کنده‌شدن در سال‌هایی رخ می‌دهد که مغز هنوز توانِ تحلیل ندارد؛ جهتِ همین، خلافِ استدلال مقاوم می‌ماند.

• صدای درونی که سال‌ها پس‌تر داوری یا آرامش می‌دهد، همان لحنی‌ست که از دهانِ دیگری شنیده‌ایم.

و در ادامه، تصویری از یک کودکی، در میانِ رنگ‌های کهنه.

منقطع، لاله‌های چوبین و گلبرگ‌های شکسته و پژمرده، و صدای شهیدی بر بندِ رخت‌آویز؛ آن چهره‌ی منقوش بر بند، و در عکسِ توی جیبی که دختری‌ست بی‌صدا و فریاد — آه ای خروسِ خوانِ نزدیک، باش، این صدا کمی آرام است، چون نفس‌های مبتنی بر آب‌تنیِ من و اُم و ثلاث و مشرق و آبان، تماماً غرق در رویای آن آخِ شکستِ بن‌بستِ دیشب.

از او پرسیدم آن نام و نشانِ بافتنیِ زردش را، که راه‌راه و فسونِ قصه‌های راهِ بازگشتِ من و تو که به خانه می‌بریم؛ آن تارِ اضافه‌ی گوشه‌ی لباس، و نامش حدید. و من دست بر واژه، نکته‌ای در چشمانِ نافیده‌ی اوست؛ نقش بسته نفسِ من در سراسرِ اندوهِ او، او به من خیره و من و او در من به هم خیره.

می‌گویم از شرطِ آشنایی و شروطِ سنگین به پایین‌کشیدنِ تختِ ملکه‌ای غمگین، تا سوار بر اسبِ تورینِ موهایش که شلاق می‌خورد تا بدود، و می‌رود و نمی‌رسد و می‌رود، تا من به آغوشِ خود بازگردم، تا دوباره روزنه‌ای از امید که باوری بر آن نیست. آیا می‌شود او؟

و من این‌جا و اکنون، حیّ و حاضر، نفس در ترکِ سینه‌چاک‌هایی که روزی برخاست و خواهش به فتحِ مراتبِ خویشتن چاکیده است؛ آن تبِ مردانه که گاه‌به‌گاهی سراغِ یک کهنه‌سرباز می‌آید — چیست این دعوا؟ که من دارم، و سودای بی‌حاصلِ قلبی کاغذین که چشم درآورده از میلِ خلیل. این است بازدارندگی و بازداری و این حرف‌ها.

شیارهای منفرد تنها نمی‌مانند؛ سوی هم می‌پیوندند و سامانه‌ای می‌سازند — معماریِ کاملِ پیش‌گویی که سوی ذهن می‌گوید از هر موقعیتِ تازه چه انتظار داشته. سامانه، در واقع، مدارِ سوم است: پس از مدارِ آتش و مدارِ نام، این مدارِ عادت است که بی‌صدا، دور ذهن می‌چرخد. سامانه، پس از شکل‌گیری، دیگر منتظرِ فراخوانده‌شدن نمی‌ماند؛ خودش ما را سوی خودش می‌کشد.

شعارِ نیکو محتوا عرضه نمی‌کند؛ کلید عرضه می‌کند. شعاری همانندِ «امنیت» یا «دشمن»، آن‌قدر کلی‌ست که در قفلِ میلیون‌ها گودالِ متفاوت می‌چرخد. شعار سامانه را نمی‌سازد؛ دری را که والد کنده، جهتِ همه هم‌زمان می‌گشاید.

تصور کن میدانی را، در هر شهری، در هر زمانی: مردمی که نانشان کفایت نمی‌کند، و صدایی رسا که می‌گوید نظم رجعت می‌کند اگر همه یک‌صدا شوند. نخست کسی مخالفتی نمی‌کند؛ وعده شیرین است، گرسنگی کم‌طاقت. سپس کسی می‌پرسد نظم جهتِ کیست؟ و پرسش، جایش را سوی اتهام می‌دهد: او دیگر همسایه نیست، دستِ دشمن است — همان مدارِ نخست، این‌بار گردِ ترس بسته می‌شود، نه گردِ آتش.

هیچ نامی در خلأ شنیده نمی‌شود. شنیدنِ یک واژه، گره‌های همسایه‌اش را نیز، ندانسته، روشن می‌کند — همانندِ رودخانه‌ای که هر دفعه از یک مسیر گذرد، زمینه‌اش را عمیق‌تر می‌کند. آن‌چه دیگر خواندن نیست، پاییدن است: دیگر جویِ معنا نمی‌گردیم، جویِ نشانه‌ی خطر می‌گردیم.

باران تازه بند آمده بود. گلِ کوچه هنوز نرم بود و رد پاها، یکی‌یکی، روی هم می‌افتادند.

آقای هوی کنار دیوار ایستاده بود. نه منتظر کسی، نه گریزان از کسی؛ فقط ایستاده بود، انگار سال‌ها بود همین‌جا ایستاده است.

پسرکی از ته کوچه دوید.

ـ هوی… یه لحظه اینو نگه دار.

بقچه را در آغوشش گذاشت و بی‌آنکه مکث کند، دوید.

چند نفس بعد، زنی رسید.

ـ هوی… بچه رو دیدی؟

با دست، سمت بازار را نشان داد.

اندکی بعد، پیرمردی از راه رسید؛ عصایش در گل فرو می‌رفت.

ـ هوی… این درو برام باز می‌کنی؟

در را باز کرد.

کوچه دوباره آرام شد.

بقچه هنوز در دستش بود.

سرانجام پسرک برگشت؛ بقچه را گرفت، لبخندی زد و رفت.

نه تشکری، نه پرسشی.

آقای هوی آرام گفت:

«اسمم…»

باد از میان کوچه گذشت.

صدایش را با خودش برد.

در خانه‌ای باز شد.

صدایی دیگر برخاست:

«هوی…»

و او، بی‌آنکه بداند این بار چه کسی صدایش کرده، باز راه افتاد

متنی که جهتِ ترساندن نگاشته شده، هرگز نمی‌خواهد خوانده شود؛ می‌خواهد پاییده شود.

این پاییدن، همیشه در زمانِ حاضر رخ نمی‌دهد؛ فراوان در گذشته رخ می‌دهد. حافظه‌ی هیجانی وامدارِ حالت است: رخدادی که زیرِ سایه‌ی ترس نگاشته شده، تنها زمانی درست فرامی‌خوانیم که همان حالت از نو سر می‌زند.

آدمی، در نیکوترین حالتش، هر دفعه که سوی جهان می‌نگرد، از نو می‌نگرد — نگاهی تازه، حکمی آزاد. این توان را می‌شود «صداقتِ نگاه» نامید: ظرفیتِ حضور در دم، فارغ از آنکه گذشته پیش‌ترک حکمِ آن را صادر کرده.

فقیرترین آدمِ روی زمین، آن نیست که نامی ندارد؛ آن است که دیگر توانِ نگریستنِ چیزی را، جهتِ نخستین دفعه، ندارد.

هنر از همان مصالحِ روانی سود می‌جوید که ترویج از آن‌ها سوءاستفاده می‌کند. تفاوت در جهت است: ترویج می‌خواهد در تو رفلکس سازد؛ هنر می‌خواهد تو را سوی تماشای رفلکسِ خودت دعوت کند.

ترویج می‌خواهد فراموش کنی که گزینش می‌کنی؛ هنر می‌خواهد سوی یاد آوری که همیشه گزینش می‌کرده‌ای.

پرسشی که هنر پاسخش را نمی‌داند

اما این ادعا، فارغ از چالش، پذیرفتنی نیست.

شعرِ پارسی، از قدیم، هنری داشته جهتِ ندا — همان لحظه که شاعر سوی چیزی می‌گرداند و او را «ای» می‌خواند: ای دل، ای دوست، ای ساقی. این ندا، در نگاهِ اول، خلافِ همان ندایی‌ست که این نوشتار از آن گفت؛ چون شاعر، همراهِ آن، چیزی را نه کوچک، که حاضر می‌کند؛ نه دور، که نزدیک.

اما آیا همیشه چنین است؟ وقتی شاعر می‌گوید «ای دل»، آیا همراهِ دلِ خودش، آن‌گونه که هست، سخن می‌گوید، یا دلی می‌سازد که فقط شنونده‌ی سخنِ اوست؟ وقتی «ای دوست» می‌گوید، آیا دوستی حاضر است، یا فقط جایگاهی خالی که هرکسی در آن می‌نشیند؟

دست کم ندا در شعر، همان دری‌ست که هنر، در آقای هوی ، نشانش داد و کنار ایستاد — دعوتی، نه فرمانی. و شاید، گاه، همان دری‌ست که سیاست هم می‌گشاید. مرز میانِ این دو، همیشه از خارج دیده نمی‌شود؛ فقط از داخلِ خودِ شعر، و از گوشِ شنونده‌اش.

شعرهایی که در این نوشتار آمد، تنها نیازِ آدمی سوی حضور، یا گذر از رنج، یا انتقالِ یک رخداد نیستند؛ هرکدام، از راهِ استعاره، ایده‌ای را نشان می‌دهند — و همین نشان‌دادن، خودش هنری‌ست که ارج‌نهادنش ضروری‌ست. تصور و تجسم، در آن‌ها، راهی می‌سازند که خواننده، نه از مسیرِ اندیشه، که از مسیرِ تن، همگرای همان ایده شود.

مدارِ زبان

عادتِ خواندن، خودش مداری‌ست — محکم‌تر از مدارِ آتش، چون کسی آن را روشن نکرده؛ زبان، از پیش، آن را دور ذهن کشیده. حرف‌ها، پیش از آنکه معنایی بسازند، مسیری می‌سازند؛ ذهن، وقتی می‌خواهد چیزی تازه بگوید، ناچار از همان گذرگاه‌های کهنه عبور می‌کند، چون گذرگاهِ دیگری بلد نیست. نقضِ هر فرضِ فلسفی، پیش از هر چیز، نقضِ همین مدار است — گریز از واژه‌هایی که فرض را حمل می‌کنند.

اگر خواسته باشیم این مدار را حس کنیم، نه فقط بشنویم، راهی هست: حذفِ دو حرفِ پرکاربردتر از همه — الف و ب کلماتی که هزار سال، بی‌زحمت، به زبان می‌آمدند — است، این، آن، ما، تا — ناگهان دورند، ممنوع، و ذهن، لخت از عادت، سنگین‌تر گام می‌زند:

قصه‌ای کوتاه، درون همین مرز:

مردی، هر شب، کنج خنکِ کوچه می‌نشست. کسی نمی‌دید. سکوت، دوستِ همیشگیِ او شد. یک شب، صدایی رسید، نرم، دور. مرد، سرش را چرخید. کسی، پشتِ دیوار، می‌خواند — شعری کهنه، هزینه‌ی هیچ. گوشِ مرد، سنگین شد، پُر شد؛ دلش، رو به روشنی، رفت. آن شعر، هرگز، مرد را نشناخت، ولی همه‌چیزِ او شد.

سنگینیِ همین جمله‌ها کوتاهی‌شان، ایست‌های پیاپی‌شان، غیبتِ آن ربطِ نرمی که «است» یا «این» فراهم می‌کرد خودش گواهی‌ست: ذهن، وقتی از دو حرف محروم شود، اسیرِ وزنِ هر واژه‌ی دیگر می‌گردد. اسارتِ زبان، وقتی آشکار می‌شود که یکی از میله‌های این مدار را برداریم و ببینیم بقیه، چگونه سنگین‌تر روی ذهن می‌نشیند.

و درست همین‌جا، پس از این همه پرهیز، واژه‌ای می‌آید که خودِ ممنوعیت را می‌شکند: آزادی. همان حرفی که کنار گذاشتیم — الف — در این کلمه، کشیده، بلند، به مدّ می‌رسد: آ. طنینِ آن آ، پیش از آنکه معنا برسد، مدار را می‌شکافد و بدن را از قفس بیرون می‌کشد.

و طنزِ تلخ‌تر این است: همان شعری که گشودنِ دری تازه در توانش هست، اگر جامعه او را در مرکزِ خود می‌نشاند، خودش سامانه‌ای می‌شود — طرحی که جاگرفتن در آن، شرطِ شعر خوانده‌شدنش است. آنگاه شعرِ نو، نه از سویِ حاکمیت، که از سویِ همان عادتِ خواندن، طرد می‌شود.

اگر ورود سوی درام، از راهِ یک تصویر، یک موسیقی، یا لحظه‌ای اندیشیدن ممکن است، نوشتار همان‌جا افزارِ کار است نه جهتِ ساختنِ طرحی تازه، که جهتِ دریافتنِ دقیق‌ترِ نقشِ انگشتانِ آدمی، پیش از آنکه آن نقش را سوی مجله‌ای یا سامانه‌ای تحویل دهیم.

فهمِ اینکه سامانه چگونه ساخته می‌شود، اجازه‌ای جهتِ ساختِ عامدانه‌ی آن، سوی رنجِ دیگری، نیست. این نوشتار کوشیده مکانیسمِ اسارت را نشان دهد تا از آن آزاد شویم، نه تا هوشمندتر روی دیگری تکرارش کنیم.

پیشتر از این‌همه، اتاقی هست، و پدری که کنارِ تختِ کودکی ناخوش نشسته. دستش را روی پیشانی نهاد و گفت: «گریه سودی ندارد. تحمل کن. هیچ‌کس جای تو ناخوش نمی‌شود.» کودک آن شامگاه گریه نکرد. آموخت.

این جمله، سال‌ها پس‌تر، صنعتی شد که هر شامگاه کار می‌کرد. کودک، ندانسته، زمینه‌ی قصه اش را همراهِ افزارِ پدرش می‌کند؛ زمینه‌ای که سال‌ها پس‌تر، زیرِ آسمانِ نمناک، دیگر پاسخگو نیست نه چون افزار ناسالم هست، که چون هیچ افزارِ واحدی جهتِ همه‌ی هوای دنیا کافی نیست.

خانواده سقفی ناگزیر روی ما می‌گذارد؛ اما آدمی، همراهِ این ناگزیری، معمارِ ادامه‌ی همان سقف است. خانواده پی را می‌ریزد؛ این خودِ فرد است که دیوارها را فراز می‌کشد یا فرود می‌آورد.

خانواده سقف را می‌سازد؛ اما تنها خودِ آدمی می‌تواند تعیین کند زیرِ آن سقف، خمیده ماند یا ایستاد.

آخرین سطرها، از شامگاهی در اتاقی تنها می‌گفت.

سپری شد ایامی

و اتاقی که مرا خواب می‌بیند در روشنیِ اخترکی

که بگو هان کجاست این آدمی

چرخشی ناموزون از پسِ موزونِ اندیشه‌هایش

بانیِ مسخِ فروخورده‌ی آسیب

آن فکاهیِ مشعلِ خاموش

زیرِ سخن‌بردارِ بی‌فرجام

نقطه‌ای سفت و منکوب از پسِ دردی

که گویی بادی‌ست در خاصِ زمینِ بی‌بر و باری.

بگذار این آن شود که گویی، سخن در آن کوشد که گوید، و آن زبانِ بی‌زبانی که نگاه است بر نقطه.

خطی راست افتاده بر دستِ روسپیِ باکره که ندیده است تا چنین؛ آن فروبالِ پروازی که اوج می‌گرفت از پسِ این ضرر و آن ضرر، رفت و رفت که برجِ پاک‌شیده را پرواز حاصل نبود؛ برابر کردنِ وزونِ این و آن بر ساحتِ تشطتِ روانی که در من است، پالوده‌راهی حاوی دود و خاکستر و آتش، سه نفس از من می‌رباید. دیریست خود را می‌بینم که می‌گردم در این ایام، روبه‌روی خویش با خویش، در سترگ.

و سپاسِ خدای عزوجل را، که طاقتش دار و سنگسار، اقامتش جنگ و تگرگ.

و این بی‌خوابی که خشخاشِ تیرگیِ معبود است

سی سال و اندی به در کوفتن، همانندِ تو که در جلوه‌گاهِ عبادت دست بردی به ساحتِ مقدسِ خداوند؛ ای خاک‌گرفته‌ی طاقچه‌ی بی‌رونق، ای کمالِ تجلیِ حضور، بی‌تو نبود تا تو آن شوی که خواهی.

این اختیار کوچک است، پرهیاهو نیست. اما همین اختیار، تنها چیزی‌ست که میانِ آدمی و آقای هوی فاصله می‌اندازد.

مدارِ سایش

آقای هوی ؛ 

پیرزن از پشت پنجره نگاهش کرد.

چند لحظه مکث کرد؛ انگار چیزی را به یاد می‌آورد، یا چیزی را از یاد می‌برد.

آرام گفت:

ـ تو… اسم نداری؟

آقای هوی سر بلند کرد.

لبخندی زد؛ از آن لبخندهایی که نه تأییدند، نه انکار.

پیرزن دوباره گفت:

ـ هر روز از این کوچه رد می‌شی. هر روز یکی صدات می‌کنه. هیچ‌وقت نشنیدم کسی اسمتو بگه.

مرد چیزی نگفت.

دست برد روی دیوار کاهگلی. انگشتش خط باریکی کشید؛ خطی که هنوز تمام نشده بود، باد گردی از خاک بر آن نشاند و محوش کرد.

پیرزن گفت:

ـ آدم اگر اسمش یادش بره، چی ازش می‌مونه؟

این بار مرد نگاهش کرد.

نه با اندوه، نه با اعتراض؛ با همان آرامشی که سال‌ها تمرین شده باشد.

گفت:

ـ شاید کاری که مردم باهاش صدام می‌کنن.

پیرزن آهی کشید.

ـ اون که اسم نیست.

مرد پاسخ نداد.

سکوت، میان آن دو نشست؛ سکوتی که گویی سال‌ها پیش آغاز شده بود و تازه اکنون صدایش شنیده می‌شد.

کودکی از سر کوچه آمد.

دفتری زیر بغل داشت.

ایستاد.

به مرد خیره شد.

پرسید:

ـ عمو… اسمت چیه؟

برای نخستین بار، آقای هوی خواست جواب بدهد.

دهانش نیمه‌باز ماند.

واژه‌ای، از جایی دور، می‌خواست خودش را به یاد بیاورد.

اما پیش از آنکه برسد، صدایی از آن سوی کوچه برخاست:

ـ هوی… دیر شد! بیا این‌طرف.

کودک هم برگشت.

بی‌اختیار، همان صدا را تکرار کرد:

ـ هوی…

و مرد، پیش از آنکه نامش را به زبان بیاورد، دوباره به سوی همان ندا راه افتاد.

گویی هر بار که تصمیم می‌گرفت خودش را معرفی کند، جهان زودتر او را صدا می‌زد.

آن روز، وقتی کوچه خالی شد، پیرزن مدت‌ها به رد پاهای او نگاه کرد.

با خود گفت:

«شاید آدم، روزی که نامش را فراموش می‌کند، از میان نمی‌رود؛ روزی از میان می‌رود که دیگر هیچ‌کس احساس نکند لازم است نامش را بپرسد.»

سواد، آدمی را می‌آراید؛ شخصیت، آدمی را می‌سازد. سواد، انبانِ خوانده‌هاست؛ شخصیت، مجموعه‌ی کنش‌ها و واکنش‌هایی‌ست که آدمی، در برخورد با جهان، بی‌آنکه فرصتِ خواندنِ خودش را داشته باشد، از خود بروز داده. کسی که هزار کتاب خوانده، اگر در لحظه‌ی سایش همان بروزِ کهنه را تکرار کند، شخصیتش همان مانده که پیش از کتاب‌ها بود. شخصیت از اکت و ری‌اکت تغذیه می‌کند، نه از آنچه در قفسه نشسته.

هر سایش، هاله‌ای انسانی پدید می‌آورد نه چیزی که پیش از برخورد آماده بود، که چیزی که تنها در دمِ برخورد شکل می‌گیرد. این هاله، در‌هم‌آمیخته است با هر مکانیزمِ رفتاری که آدمی از خانه، دین، و قدرت به ارث برده همان شیارهایی که این نوشتار از آن‌ها گفت و نیز با هر فلسفه‌ای که پیش از تولدِ ما، پاسخِ پرسش‌های رنج و بی‌عدالتی را از پیش نوشته بود.

گسستِ اجتماعیِ این هاله را نمی‌شود در شعار یافت؛ باید در معماریِ داستانیِ اقلیمی جستش — آن‌جا که راوی، به‌جای شعار، صحنه می‌سازد؛ به‌جای حکم، برخورد می‌نشاند: کوچه‌ای که دو غریبه در آن به هم می‌رسند، مجلسی که سکوت در آن سنگین‌تر از حرف است. داستانِ ایرانی، از دیرباز، هاله را در جزئیات پنهان کرده — در نگاهی که رد می‌شود، در چاییِ سردشده، در مکثِ میانِ دو جمله — نه در بیانیه.

نویسنده‌ای که غالبِ رفتارش از همین جنس است — که هاله‌اش را نه از کتاب، که از سایش با آدم‌ها ساخته — در برابرِ دو راه می‌ایستد. اگر با جامعه‌ی فردی یا جمعی در صلح باشد، این صلح اجازه می‌دهد سکوهای داستانی گسترش یابند — صحنه از پیِ صحنه، جهان از پیِ جهان. اما همان صلح، گاه، اجازه‌ی دیگری هم می‌دهد: غرق‌شدن در جزئیات، ماندن در یک اتاق، یک نگاه، یک مکث، تا آن نگاه، خودش، جهانی شود. هر دو راه، از یک ریشه‌اند؛ بسیاری از نویسندگانِ راستین، هر دو کار را، در یک عمر، یا حتی در یک کتاب، انجام داده‌اند.

آقای هوی، تا آخرِ عمرش، همان صدایی ماند که جمعیت او را همراهِ آن صدا می‌زد. اما هرکداممان، خلافِ او، این امکان هست که روزی می‌دانیم نامی که سوی ما دادند، تمامِ ما نیست — و صدایی را می‌شنویم که از درونِ خودمان می‌آید: امروز، این سقف، تا کجا فراز می‌رود؟

و نکته‌ای دیگر هم در همان دفتر روشن شد: استعاره‌ای که هر نویسنده سوی دنیای پیرامونش می‌گشاید، هرگز فقط تزیینِ سخن نیست؛ نشانِ آن ایده‌ای‌ست که او، از میانِ هزاران کلمه‌ی ممکن، همان یکی را گزیده تا آن ایده را نشان دهد. آقای هوی

روزی، دفتری دیدم که کسی، سال‌ها پیش، سطرهایی در آن نگاشته؛ نامی رویش نمی‌دیدم، اما لحنش را می‌شناختم.

می‌کُشد این تجلیِ حضور ما را

سنجاق می‌زند به خود از نبودن

الصاق می‌شود از هبوطِ بودن

تسلیم از فرطِ نبودن و سرور

فریاد به بودن و غرور

شرطِ اول، احساسِ بودن

شرطِ ثانی، تفریقِ نبودن

چشمی می‌گرداند از برای بودن

نقطه می‌گذارد روی نونِ نبودن

می‌سابد قلم را جوهرِ بودنِ مرگ

که گویاست آن دوست که نبود از بعد

به یاری دست می‌کشد از برای رویش

که می‌نوشد از رنجِ فزاینده که در من است

می‌نوازد سازِ موهای خلالی‌اش را

که این آشوب در سامان و این آمالِ بی‌دامان

که جعبه‌ای‌ست پنهان، لای نگاهِ خود به صدای خود

و از روشنیِ بی‌رنگ و نور که می‌کاود و می‌پروراند

قصه‌ای

– تو می‌خوای ادامه بدی؟

– تو چی؟

– من به نظاره نشستم

– من از نظاره خسته‌ام

– دستی از پشتِ چشمم هی اشاره به چیزی می‌کند

– دلِ بی‌حوصله

– بشنو این نوای ناجاودانه

– صدا، همان که می‌شنوی نیست

– دستت را بیاور، دلاور

– هرچه دست می‌برم، دست می‌آورد

– کمی از دست داده‌ام؛ آن دست بر دیوار، که دائم بر بلورِ شعرِ من می‌زند، دست پشتِ دست…

– در فاصله‌ای، از پشتِ کپر ایستاده‌ایم، شاد، که برمی‌گردد و نمی‌گذارد این کاوش پایان گیرد

– می‌زند بر دست و صورت، و رنج برمی‌آرَد از این ناباوری

– که می‌شنود این فریادِ نامنتظمِ مردی تنها، که می‌دانست بود

– می‌دانم که نبود آن حضورِ مبهمِ من، که دست برمی‌آورد از بودن، که باش

– می‌خواهم حرف بزنم؛ چرا نادیده‌ام می‌گیری؟

– من نمی‌بینمت، یا نمی‌بینی؟ تا می‌بینمت، دیگر نمی‌توانم ببینمت

– صاحب‌منزلتِ این خطِ روایتِ داستانی، که از پشتِ خنجر می‌زند تا رهی بگشاید یا آسیبی به افتادگیِ ما کند؛ بنابراین آنچه راوی‌ست، خودِ باد است.

و اکنون، مدار بسته می‌شود: همان مردی که سال‌ها در سایه زیست، همان که جمعیت نامش را نپرسید و فقط صدایش زد، هنوز همان‌جاست — کنارِ آتشی که خاموش نشده، در میانِ حلقه‌ای که هنوز آدم‌ها را گرد هم می‌آورد. تفاوت، اگر باشد، در این است که این‌بار، خواننده، خودش را هم در این حلقه می‌بیند — نه فقط آقای هوی را.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *