بخش اول: سکوتِ معنا – شوپن و رازِ حضورِ غایب

در هفدهیم روز از ماه اکتبر ۱۲۲۸، در پاریسِ پاییزی و غبارآلودصدایی خاموش شد که از جنسِ نغمه بود، نه از جنسِ کلمه. با مرگِ شوپن، سکوتی آغاز شد که هنوز ادامه دارد. فردریک شوپن در چهل‌سالگی درگذشت؛ نه در میان هیاهوی سالن‌ها و تشویق‌ها، بلکه در خلوتی که بوی گچ، جوهر و مرگ می‌داد. با مرگ او، سکوتی آغاز شد که هنوز ادامه دارد. سکوتی که شاید خودِ رازِ موسیقی اوست.

شوپن در هیچ قطعه‌ای نمی‌خواست جهان را توصیف کند. موسیقی او بازنمایی نبود، بلکه گونه‌ای «حضور» بود؛ حضوری که از جنس غیبت است. در آثار او، نغمه نه همچون شیء، بلکه به‌منزله‌ی واقعه‌ای رخ می‌دهد که درونِ گوش و درونِ آگاهی شکل می‌گیرد. نغمه‌ای که با نواختنش، نابود می‌شود، و در نابودی‌اش معنا می‌گیرد. همین تناقض، حضورِ آن‌چه به‌محض ظهور ناپدید می‌شود، بنیانِ رازِ شوپن است.

در کتاب مادام پیلینسکا و راز شوپن، اریک امانوئل اشمیت این راز را از خلال گفت‌وگو با زنی رمزآلود آشکار می‌کند. مادام پیلینسکا نمی‌آموزد که چگونه باید پیانو زد، بلکه می‌آموزد چگونه باید به صدا گوش سپرد. شاگرد جوانش، با شتاب و حرص، می‌خواهد موسیقی را «تصاحب» کند؛ می‌خواهد نت‌ها را در چنگ خود گیرد و به مهارت برسد. اما زن پیانیست او را به سوی فضایی دیگر می‌برد، فضایی که در آن نواختن نه کنشِ دستی، بلکه کنشِ حضوری است.

او میآموزد که قبل از اینکه بنوازی، سکوت کن. اجازه بده صدا در تو به‌وجود بیاید. این آموزهی به ظاهر ساده، در خود فلسفه‌ای نهفته دارد که می‌توان آن را اخلاقِ شنیدن نامید. موسیقی شوپن از همین سکوت برمی‌خیزد؛ از مکث‌هایی که میان نغمه‌ها رخ می‌دهد. در هر والس، در هر پرلود، فاصله‌هایی هست که بیش از خود نُت‌ها معنا دارند. شنونده‌ی ناآماده، این سکوت‌ها را خلا می‌پندارد، اما در حقیقت، آن‌ها مکانِ ظهور معنا هستند.

در جهانِ شوپن، صدا تنها یکی از اشکال حضور است. هر نغمه، پیش از آن‌که شنیده شود، در تنشِ میان دو سکوت به دنیا می‌آید. شوپن با آثار خود، فاصله‌ی میان لمس و نشنیدن را مجسم می‌کند؛ فاصله‌ای که نه صرفا تکنیکی، بلکه هستی‌شناختی است. در این معنا، موسیقی او تجربه‌ای از زمانِ ناب است، زمانی که در آن گذشته و آینده در لحظه‌ای لرزان جمع می‌شوند. او نمی‌نوازد تا احساس بیان کند، بلکه می‌نوازد تا نشان دهد که خودِ احساس، ساختاری زمانی دارد: می‌آید، می‌لغزد، می‌گریزد.

مادام پیلینسکا وقتی از شوپن سخن می‌گوید، او را نه آهنگساز، بلکه شاهدِ لحظه‌ها میداند. در نگاه او، شوپن با آثارش، جهان را در برابر گوش ما در حالت «تعلیق» قرار میدهد. شنونده در برابر موسیقی او نمی‌تواند صرفا لذت ببرد؛ او مجبور است در درونِ خود سکوت کند. این سکوت، شرطِ مشارکت در معناست. هرکس که بخواهد موسیقی شوپن را بفهمد، باید در این حضورِ غایب ساکن شود، جایی که صدا از مرزِ ماده عبور می‌کند و بدل به تجربه‌ای پدیدارشناختی می‌شود.

راز شوپن در این است که موسیقی‌اش از بیرون معنا نمی‌گیرد. او به داستان، به تصویر، یا به توصیف طبیعت متوسل نمی‌شود. معنا در خودِ فرایند شنیدن ساخته می‌شود. به‌همین‌سبب است که موسیقی او در برابر زبان مقاومت می‌کند. نمی‌توان گفت شوپن از چه سخن می‌گوید؛ تنها می‌توان گفت که چگونه سکوت را به سخن درمی‌آورد.

پیلینسکا از شاگردش می‌خواهد در پارک بنشیند و به صدای باد در میان برگ‌ها گوش دهد. او می‌خواهد شاگرد بفهمد که موسیقی، تملکِ صدا نیست، بلکه انقیاد در برابر پدیده‌ی شنیدن است. در این‌جا، گوش دادن بدل به گونه‌ای اخلاقمدارانه می‌شود: اخلاقِ رها کردن، اخلاقِ پذیرش حضورِ دیگری. شوپن در نغمه‌های خود، به ما می‌آموزد که زیبایی در تسلط نیست، در تسلیم است.

وقتی او نُتی را می‌نوازد، بلافاصله عقب می‌نشیند؛ گویی از دخالت در تداوم آن شرم دارد. این خویشتن‌داری، همان تواضع زیبایی‌شناسانه‌ای است که موسیقی او را از نمایش‌گریِ ویرتوئوزهای هم‌عصرش متمایز می‌کند. در شوپن، نمایشِ مهارت جایش را به نجابتِ صدا می‌دهد. هر لحظه از موسیقی او همچون نگاهی کوتاه و زودگذر است؛ نه اصرار دارد، نه التماس.

شوپن، در ذات خود، هنرمندی ضد تملک است. او هرگز نمی‌خواهد شنونده را قانع کند، بلکه می‌خواهد او را در حیرت نگاه دارد. موسیقی او در برابر تفسیر می‌ایستد، چون خود، تفسیرِ جهان است. نه تفسیر به زبان، بلکه تفسیر به حضور. از این‌رو، وقتی اشمیت از «راز» سخن می‌گوید، مقصودش نه معمایی برای حل، بلکه حقیقتی برای زیستن است: حقیقتی که در سکوتی شفاف و در فاصله‌ای لرزان میان نُت‌ها حضور دارد.

به همین دلیل است که مرگ شوپن را نمی‌توان پایان دانست. مرگِ او در تداوم سکوتی معنا می‌یابد که سراسر عمرش در پیِ آن بود. وقتی در پاییز ۱۸۴۹نفس آخر را کشید، گویی آخرین قطعه‌اش را تمام کرد: قطعه‌ای که در آن، نغمه‌ای باقی نمی‌مانَد، اما معنا همچنان در هوا موج می‌زند.

موسیقی او ما را از هیاهوی جهان بیرون می‌کشد تا در لحظه‌ای خالص، در میان صدا و سکوت، حقیقتِ بودن را بشنویم. این همان چیزی است که مادام پیلینسکا می‌خواست شاگرد جوانش درک کند: این‌که موسیقی، تمرینِ سکوت است. هرکه سکوت را نیاموخته باشد، نمی‌تواند شوپن را بشنود.

و شاید، درست به همین دلیل، هنوز پس از یک قرن و نیم، وقتی پرلودی از شوپن در گوشمان می‌پیچد، احساسی مبهم از فقدان و رهایی را تجربه می‌کنیم. گویی کسی در فاصله‌ای دور، آرام چیزی را زمزمه می‌کند ــ نه برای این‌که بشنویم، بلکه برای آن‌که در درون خود ساکت شویم.

آرشیتکتونیکِ معنا – فرم به‌مثابه سکونت‌گاهِ حضور

آرشیتکتونیک، در معنای فلسفی و زیباشناسانه، نه صرفا ساختار یا ترتیب اجزاء، بلکه نظمِ کلی و انسجام درونی تجربه است؛ نظمِ آنچنان که هر جزء، حتی کوچک‌ترین عنصر، نه به صورت مستقل، بلکه در نسبت با کل معنا می‌یابد. در آثار شوپن، این آرشیتکتونیک شنیداری، نه ظرفی برای محتوا، بلکه خودِ تجربهی معنایی است که در آن صدا و سکوت، حرکت و تعلیق، باهم در تعاملی دقیق و هدفمند قرار دارند. همان‌طور که مادام پیلینسکا درگفت‌وگو با شاگرد خود در کتاب اشمیت بیان می‌کند، موسیقی نه صرفامجموعه‌ای از نت‌ها، بلکه یک فضای ساختاری است که شنونده را وادار به مشارکت فعال می‌کند؛ شنونده در نسبت با فرم، با هر مکث، هر بازگشت، و هر تغییر دینامیک، حضور خود را تجربه می‌کند و معنا شکل می‌گیرد.

شوپن، همان‌گونه که پیلینسکا یادآوری می‌کند، هرگز قصد نداشت موسیقی را به‌عنوان بازنمایی جهان یا تصویرگری احساسات بیان کند. هر نغمه در آثار او، پیش از آنکه شنیده شود، در تنشِ میان سکوت‌ها و در نسبت با کل فرم به دنیا می‌آید و معنا در همان فاصله‌های لرزان شکل می‌گیرد. همان‌طور که شاگردان در کتاب تجربه می‌کنند، هر تلاش برای «تملک» صدا با شکست مواجه می‌شود؛ زیرا فرم موسیقی شوپن، همانند معماری‌ای پنهان، تنها زمانی آشکار می‌شود که شنونده خود را در نسبت با آن تسلیم کند و سکوت را به‌عنوان پایهی تجربه درک نماید.

زمان در آرشیتکتونیک شوپن خطی نیست؛ حلقوی و چندلایه است. همان‌طور که در کتاب اشمیت توضیح داده می‌شود، نوازنده و شنونده در لحظه‌ای قرار می‌گیرند که گذشته و آینده در حال لغزش‌اند و اکنون، لحظهی تحقق فرماست. والسی را تصور کنید که خطوط ملودیک آن همچون ستون‌ها و قوس‌هادر یک فضای صوتی گسترده پخش شده‌اند و هر گذر از یک جمله به جمله‌ایدیگر، هر مدولاسیون، همانند عبور از تالارهای یک بنا، تجربه‌ای از تنش وتعلیق ایجاد می‌کند. این گذرگاه‌ها و مکث‌ها، فضایی برای ظهور معنا فراهممی‌آورند؛ فضایی که شنونده را وادار می‌کند سکوت خود را فعال کند و مشارکت در فرم را تجربه نماید.

پیلینسکا، با تمرین‌هایش در پارک و میان برگ‌ها، به شاگرد می‌آموزد که گوش دادن به موسیقی، نه تصاحب صدا، بلکه پذیرش حضورِ دیگر است. همان‌طور که در کتاب مشاهده می‌کنیم، شاگرد با شتاب و حرص می‌آموزد که نغمه‌ها، همچون مصالح یک بنای صوتی، تنها زمانی معنا می‌یابند که در نسبت با کل قرار گیرند و سکوت‌های بین آن‌ها زمینهی تحقق فرم را ایجاد کنند. موسیقی،در این معنا، نه روایتگر احساسات، بلکه معمار تجربهی شنیداری است؛تجربه‌ای که شامل کشمکش میان صدا و سکوت، تداوم و توقف، حرکت وتعلیق است و شنونده را در فضایی معنایی قرار می‌دهد که هیچ تصویر بیرونی قادر به خلق آن نیست.

سکوت در این آرشیتکتونیک نه فقدان، بلکه عنصر سازندهی فرم است؛ هرلحظهی خاموشی، بستری برای تثبیت معنا و ظهور حضورِ غایب فراهممی‌کند. همان‌طور که اشمیت از زبان پیلینسکا روایت می‌کند، شنونده در اینفضا سکوت می‌کند، اما سکوت او فعال است؛ او با هر مکث، هر نفس و هرحرکت در زمان موسیقی، با فرم تعامل می‌کند و تجربهی معنایی شکلمی‌گیرد. این تعامل فعال میان شنونده و اثر، پایهی معماری معنایی موسیقیشوپن است و راز او در این است که معنا نه از بیرون، بلکه از درون فرآیندشنیدن سر برمی‌آورد و هر تلاش برای فروکاستن آن به زبان، تجربهیپدیدارشناسانهی اصیل را کاهش می‌دهد.

مرگ شوپن، از همین منظر، نه پایان بلکه تحقق کامل آرشیتکتونیک است. همان‌طور که اشمیت در کتاب می‌آورد، آخرین سکوت و آخرین نغمه، همهیتنش‌ها و نسبت‌های درونی فرم را جمع می‌کنند و تجربهی شنونده را به اوجمی‌رسانند. این پایان، فرم را کامل می‌کند و حضورِ غایب (که در طول زندگیو آثار او در حال شکل‌گیری بود) آشکار می‌شود. شنیدن یک پرلود یا والس ازشوپن، حتی پس از یک‌ونیم قرن (حتی بیشتر)، تجربه‌ای است از فقدان ورهایی همزمان، گویی در دوردستی ناپیدا، سازنده‌ای آرام زمزمه می‌کند، نهبرای شنیده شدن، بلکه برای آن‌که ما در سکوت خود، حضور معنای اثر را تجربه کنیم.

در نهایت، موسیقی او تمرینی است در سکوت و مشارکت در ساختار آرشیتکتونیک معنا؛ تمرینی که هر شنونده با شنیدن نغمه‌ها و درک فاصله‌ها و تنش‌ها، تجربه‌ای منحصربه‌فرد از حضورِ غایب و معماری معنای اثر به دست می‌آورد. این همان چیزی است که مادام پیلینسکا می‌خواست شاگردش دریابد: موسیقی شوپن تمرینی است در سکوت و پذیرش، در مشارکت فعال با فرم، و در تجربهی معنایی که تنها از طریق حضور و تعامل شنونده با اثرتحقق می‌یابد. فراتر از زمان و مکان، فراتر از بازنمایی، موسیقی او همچونبنایی است که در آن صدا و سکوت، حضور و غیاب، زمان و فرم، همگی در نسبت‌های درونی خود، واحدی را می‌سازند که زیسته می‌شود، نه صرفاشنیده، و معنایی را آشکار می‌کند که تنها از طریق تجربهیپدیدارشناسانهی شنیدن به دست می‌آید و در پیوندی مستقیم با آموزه‌هایمادام پیلینسکا، رمز جاودانگی موسیقی شوپن را نمایان می‌سازد.

نوشته ی پویا محمدی


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *